نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو
بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی ولی رفتی و بعد از رفتنت باران
چه معصومانه می بارید وبعد از رفتنت یک قلب در یایی ترک برداشت وگنجشکی که هر روز از
کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد....
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:41  توسط masoomeh dalirian
|

